متن خلاصه قلعه حیوانات
فصل اول
- «بشر یگانه دشمن واقعی ماست. بشر را از صحنه دور سازید، ریشه گرسنگی و بیگاری برای ابد خشک میشود. بشر یگانه مخلوقی است که مصرف میکند و تولید ندارد. نه شیر میدهد، نه تخم میکند، ضعیفتر از آن است که گاوآهن بکشد و سرعتش در دویدن به حدی نیست که خرگوش بگیرد. معذلک ارباب مطلق حیوان است. اوست که آنها را به کار میگمارد، و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد که نمیرند، و بقیه را تصاحب میکند.»
- «پس چطور است که ما با این نکبت زندگی میکنیم؟ علتش این است که تقریبا تمام دسترنج ما به دست بشر ربوده میشود.»
- «رفقا به یاد داشته باشید که هرگز نباید در شما تردیدی پیدا شود، هیچ استدلالی نباید شما را گمراه سازد. هیچگاه به کسانی که میگویند انسان و حیوان مشترکالمنافعند و یا ترقی یکی منوط به پیشرفت دیگری است اعتماد نکنید. این حرفها دروغ محض است. بشر به منافع هیچ موجودی نمیاندیشد. در این مبارزه باید بین ما حیوانات رفاقت و اتحاد کامل وجود داشته باشد. بشر جملگی دشمن و حیوانات جملگی دوستند.»
- «فوراً رأی گرفتند و با اکثریت چشمگیری تصویب شد که موشها از دوستانند. فقط چهار رای مخالف بود: سه سگ و یک گربه. بعد معلوم شد گربه له وعلیه هر دو رای دادهاست.»
- هفت فرمان:
۱. هر چه دوپاست دشمن است.
۲. هر چه چهارپاست یا بال دارد، دوست است.
۳. هیچ حیوانی لباس نمیپوشد.
۴. هیچ حیوانی بر تخت نمیخوابد.
۵. هیچ حیوانی الکل نمینوشد.
۶. هیچ حیوانی حیوانکُشی نمیکند.
۷. همه حیوانات برابرند.
- «نه کسی دزدی میکرد و نه کسی از سهم جیرهاش شکایتی داشت.از نزاع و گاز گرفتن و حسادت که از عادات زندگی ایام گذشته بود تقریبا اثری نبود.»
- «بنیامین، الاغ پیر، بعد از انقلاب کوچکترین تغییری نکرده بود. کارش را با همان سر سختی و کُندی دوران جونز انجام میداد، نه از زیر بار کار شانه خالی میکرد و نه کاری داوطلبانه انجام میداد. هیچگاه دربارهٔ انقلاب و نتایج آن اظهار نظر نمیکرد و وقتی از او میپرسیدند: مگر خوشحالتر از زمان جونز نیست، فقط میگفت: خرها عمر دراز دارند. هیچکدام شما تا حال خر مرده ندیدهاید. و دیگران ناچار خود را به همین جواب معماآمیز قانع میساختند.»
- «چهارپا خوب، دو پا بد»
- «سکوئیلر به صدای رسا گفت: رفقا، امیدوارم تصور نکرده باشید که ما خوکها این عمل را از روی خودپسندی و یا به عنوان امتیاز میکنیم. بسیاری از ما خوکها از شیر و سیب خوشمان نمیآید. و من به شخصه از آنها بدم میآید. تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتی است. شیر و سیب (از طریق علمی به اثبات رسیده، رفقا) شامل موادی است که برای حفظ سلامتی خوک کاملاً ضرروری است. ما خوکها کارمان فکری است. تمام کار تشکیلات مزرعه بسته به ماست. ما شب و روز مواظب بهبود وضع همه هستیم. صرفاً به خاطر شماست که ما شیر را مینوشیم و سیب را میخوریم.»
- «رفقا، به طور حتم کسی بین شما نیست که طالب مراجعت جونز باشد؟»
- «اگر تنها یک موضوع بود که هیچ حیوانی در آن تردید نداشت عدم تمایل به بازگشت جونز بود. وقتی که مطالب به این شکل عرضه شد دیگر جای حرف نبود. اهمیت حفظ سلامتی خوکها هم که روشن و واضح بود، بنابراین بدون چون و چرا موافقت شد که شیر و سیبهای بادزده (همچنین محصول اصلی سیب پس از رسیدن) منحصراً مال خوکها باشد.»
- «تا این وقت حیوانات به دو دسته مساوی تقسیم شده بودند، اما در یک لحظه فصاحت سنوبال این تعادل را بر هم زد.»
- «سکوئیلر: رفقا، تصور نکنید پیشوا بودن لذتبخش است. درست برعکس، کاری است بسیار دقیق و پرمسئولیت. هیچ کس به اندازه رفیق ناپلئون به تساوی حیوانات معتقد نیست. او به شخصه بسیار خوشحال هم میشد که مقدرات شما را به خودتان واگذار کند اما چه بسا ممکن است که شما به غلط تصمیمی اتخاذ کنید.»
- «یک بار دیگر حیوانات به طرز مبهمی احساس ناراحتی کردند. ارتباط نداشتن با بشر، معامله تجاری نکردن، پول به کار نبردن مگر اینها جزو تصمیمات اولین جلسه فتح و ظفر پس از اخراج جونز نبود؟»
- «ناپلئون: رفقا میدانید مسئول این قضیه کیست؟ آیا دشمنی راکه شبانه آمده و آسیاب ما را واژگون ساخته میشناسید؟ سنوبال!»
- «باکسر گفت: خوب پس قضیه صورت دیگری پیدا کرد! البته اگر رفیق ناپلئون چنین میگوید حتماً صحیح است.»
- «قلعهٔ حیوانات، قلعهٔ حیوانات،هرگز از من به تو آسیبی نخواهد رسید!»
- «اما وقتی موریل فرمان را خواند، این چنین بود: هیچ حیوانی بدون علت حیوانکُشی نمیکند.»
- «به جهتی از جهات دو کلمه بدون علت از ذهن حیوانات رفته بود. به هر حال متوجه شدند خلاف فرمان کاری صورت نگرفتهاست، چه کاملاً واضح بود کشتن خائنینی که با سنوبال همعهد بودهاند کاملاً با علت است.»
- «در پای دیوار انتهای طویله بزرگ، نزدیک دیواری که هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامی روی زمین افتاده و شکسته بود. سکوئیلر، از حال رفته، کنار نردبام شکسته روی زمین پهن شده بود. در کنارش یک چراغ بادی، یک قلممو و یک ظرف پر از رنگ سفید واژگون شده بود.»
- «هیچ کدام از حیوانات سر از این ماجرا در نیاوردند، جز بنیامین پیر که با رندی پوزههایش را میجنباند و پیدا بود که مطلب را فهمیدهاست ولی چیزی نمیگوید.»
- «مزرعه به تحقیق غنیتر شده بود، بدون اینکه حیوانات به استثنای خوکها و سگها، غنیتر شده باشند.»
- «چهارپا خوب، دوپا بهتر!»
- «همهٔ حیوانات برابرند
اما بعضی برابرترند.»
- «حیوانات خارج، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.»
فرض کنید یک شب خسته و کوفته از سر کار بر می گردید خونه و وقتی در یخچال رو باز می کنید متوجه میشید که یخچالتون از لحاظ سفیدی با یخچال های قطب شمال فرقی نمی کنه!!! تصمیم می گیرید بیخیال قضیه بشید اما وقتی متوجه وخامت اوضاع میشید که معده محترم تحت تاثیر عوامل بیولوژیکی در می یابد که ساعاتی است عمل بلع صورت نگرفته و مبادرت به آگاه سازی شما به زبان قار و قور که زبان صفر و یک از لحاظ اهمیت بعد از آن قرار می گیرد، می کند. اونوقت متوجه میشید که از ظهر تا حالا کلی جون کندی و هیچی هم نخوردی. تازه ردیابت کار میفتد و کل خونه رو زیر و رو می کنی. بعد از کلی کند و کاو و تلاش و کوشش و استفاده از سرور های پیشرفته دو تا غذا پیدا می کنی... یکی چلو مرغ که ترتیب مرغ هاشونو امروز ظهر دادی و یکی دیگه خوراک نخود یخ زده که از دیشب مونده و جنابعالی تصمیم به مدفون کردنش در پستو های فریزر می گیری. حالا چرا؟ خودتم نمی دونی!!!
مزدد می مونی که چیکار کنی و به خودت می قبولونی که باید از این دو تا یکی رو انتخاب کنی و به راه سوم می گی حال ندارم!!! مثلا می دونی که یه پیتزا فروشی سر کوچتون هست ولی امکان نداره که به پای مبارک فشار بیاری یا سر کیسه رو یه کم شل کنی بری یه پیتزا بگیری کوفت کنی.
خلاصه بعد از کلی تفکر و تعقل و تعلم و خر یا خط (به مناسبت هفته بزرگداشت خر از به کار بردن واژه شیر معذوریم) و ۱۰ و ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ و تخم مرغ شانسی و غیره و غیره و غیره متوجه میشی که برنج بدون مرغ اصلا حال نمیده و بدون تفکر به عواقب کار ظاهر خشگل نخود گولت می زنه و تصمیم می گیری گرمش کنی و یه کم مخلفات بهش اضافه کنی و نوش جان کنی.
بعد از انجام عملیات پخت و پز دولپی شروع به خوردن نخود می کنی خیلی ریلکس قابلمه رو گذاشتی رو شلوارت و داری یه فیلم عاشقانه هم می بینی و اصلا نمی فهمی چیکار می کنی. به خودت میای تا قابلمه رو سوراخ کردی و به شلوارت رسیدی. تازه می فهمی که سیر شدی!
می ری که کپه مرگتو بعد از n ساعت جون کندن بذاری که اواسط شب یک سری احساسات غریبی به شما دست می دهد و به دنبال آن نیروی جاذبه شدیدی شما را به دستشویی یا به قول این غرب زده ها توالت می کشاند. پس از وقوع واکنش های شیمیایی و هسته ای شما تصمیم می گیرید برگردید و ادامه کپه مرگتان را بگذارید که دوباره آن احساس غریب به سراغ شما آمده و باز هم جاذبه کار خود را می کند. در راه به این فکر می کنید که روی دست نیوتون زده و قانون جاذبه دستشویی را ابداع کنید که در آستانه در با فرمول مشکل پیدا کرده و احساس می کنید نیاز مبرمی به ماسک ضد رادیواکتیو دارید! هر جوری شده وارد می شوید و درحین وقوع فعل و انفعالات خودتان را به باد ناسزا می گیرید و می گویید ای کاش همون برنج رو خورده بودم. (که البته برنج هم به جهت قرار داشتن در دمای توپ بیرون از یخچال و به خاطر معضل بیکاری حشرات و میکروب های موذی و در راستای یافتن شغل و سیر کردن شکم زن و بچه به برنج بدبخت هجوم آورده که در صورت خورده شدن توسط شما معلوم نبود چه می شد...)
و به همین منوال داستان ادامه دارد که پس از 2 ساعت این احساس غریب تبدیل به احساسی آشنا شده و شما در ساعت 3:15 بامداد همسایه بیچاره را بیدار می کنید و از او می خواهید که شما را به بیمارستان انتقال دهد و آن مفلوک را پتو و بالشت زیر بغل در ماشین می چپانید تا شما را برساند.
در راه بیمارستان چشمتان به تابلوی خاموش پیتزا فروشی سر کوچه می افتد و تازه می فهمید چه غلطی کرده اید و به خودتان می گویید : کاش اومده بودم یه پیتزا گرفته بودم!!!
نتایج اخلاقی:
-
خونتون جایی نباشه که سر کوچش پیتزا فروشی داره!!!
-
اگر در منزل شما نصفه شب به صدا در آمد آن را باز نکنید.
-
از مصرف بی رویه نخود در جهت پاکیزه ماندن هوای شهر خوداری کنید.
-
سعی نکنید رو دست نیوتون بزنید؛ اون خودش این کارست!!!!!!!!
-
به احساسات غریب خود احترام بگذارید...
با تشکر
نابغه قرن
جدید باش ولی آدم باش![]()
ما که خوشمان آمد در ضمن این جمله کپی رایت داره!!!!!!!!!!!!!!!!




چنین گفت زرتشت by فردریش ویلهلم نیچه